-- زندگی به شانس می چرخد نه به قانون جذب!

خرید بک لینک

1-

بنظرم می رسد مربوط به قانون حرف حاکم بر این دنیا، مربوط به قانون حرف احتمال و مربوط به شانس حرف است. اینکه برخی در بوق و کرنا کرده اند که مربوط به زندگی حرف ، یک گوش شنوا دارد که فقط منویات من و شما را بشنود تا دیر یا زود، ما را سورپرایز کند، یک حرف آرزواندیشانه است.

همه دوست دارند و یا دستکم انتظار دارند که مربوط به قانون حرف حاکم بر دنیا، عدالت باشد. بر همین اساس، چون فکر می کنند که علی القاعده، دنیا باید به قانون عدالت بنا شده باشد، پس معتقد می شوند که واقعا چنین است.

بعبارت دیگر، یک انتظار، خودبخود با یک گذار روان شناختی، به یک باور تبدیل می شود و برای این باور نامشروع، مبانی علمی هم می تراشند! از این جهت تعبیر نامشروع را بکار بردم که محصول یک روند منطقی نیست؛ نه منطق روان شناختی و نه منطق قیاسی.

2-

اگر دقت کنید، ما انسان ها، مخصوصا در سطوح غیر علمی و مخصوصا در برخی از علوم انسانی، انتظارات خود از مربوط به زندگی حرف و یا آرزوهای خود را بعنوان واقعیت های مربوط به زندگی حرف تعریف می کنیم. بعبارت دیگر، چون ما (دوست داریم) و یا (انتظار داریم) که زندگی، چنین و چنان باشد، فورا معتقد می شویم که زندگی، علی القاعده چنین و چنان است.

نتیجه این رویکرد چه می شود؟ نتیجه این است که وقتی چیزی خلاف این خواسته یا انتظار رخ می دهد، بجای اینکه این باور یا عقیده نسبت به زندگی را تصحیح کنیم، دست به توجیه گری می زنیم تا مبادا آن قاعده، ابطال شود. یعنی در روان شناسی باور، گویی هدف ما، نه کشف واقعیت، که حفظ انتظارات و دوست داشتن های ماست.

پیش فرض ناننوشته اینها براساس این مغالطه استوار است که (ما انتظار داریم که علی القاعده، الف، ب باشد، پس واقعا، الف ب است و محال است که الف ب نباشد).

مثلا می گویند در جهانی که خداوندی عادل خلق کرده است، علی القاعده باید همه چیز بر اساس یک قانون عادلانه بنا شده باشد؛ پس سیستم کلی این جهان، بر عدالت بنا شده است و اگر هزاران بی عدالتی هم به آنها نشان دهی، هزار توجیه بر آن می زنند که قربانیان را مقصر جلوه دهند و ظلمی که بر قربانیان رفته است را معلول خودشان معرفی می کنند و به این ترتیب، آن قانون آرزواندیشانه، همچنان پابرجاست!

با هیچ جنایتی حاضر نیستند نتیجه بگیرند که شاید دنیا به قانون ظلم نوشته شده است. اصلا شاید خدای عادل، خواستار برقراری عدالت در جایی دیگر باشد.

این افراد، وقتی با پدیده فقر و بدبختی در برخی نقاط کره زمین مواجه می شوند، و یا مثلا در خصوص مقایسه دو بچه ای که یکی در آفریقا در یک خانواده ایدزی متولد شده و دیگری در همان زمان در ناف لندن متولد شده است، هیچگاه نتیجه نمی گیرند که عدالت در اینجا گم شده است بلکه دست به توجیهاتی می زنند که ثابت کنند آن اصل عادلانه همچنان پابرجاست و این ذهن ناقص ماست که نمی تواند پشت پرده قضایا را بفهمد!

حتی برخی معتقدند که ما در زندگی قبلی خود، این نوع زندگی را (انتخاب) کرده ایم و آن بچه آفریقایی، نتیجه انتخاب خودش را می بیند! یعنی تا این حد به عقل و منطق و واقعیت لگد می زنیم فقط برای اینکه آن باورهای آرزواندیشانه ما آسیب نبینند.

3-

اگر بخواهیم دست از تعارف با زندگی برداریم و واقع بینانه به آن نگاه کنیم، تا این لحظه بر اساس آنچه ادارک کرده ام (که البته کاملا محتمل است که برداشت غلطی باشد)، فکر می کنم که زندگی به قانون احتمال و مربوط به شانس حرف می مربوط به چرخد حرف .

یعنی اولا آنچه بدون استحقاق و در بدو زندگی نصیب ما می شود، کاملا مربوط به شانس حرف ی است و منطقا هیچ کس نمی تواند آنرا به سابقه یا استحقاق مربوط کند. از یک پدر و مادر نابغه، ممکن است بر اساس یک احتمال مشخص، فرزندی کودن یا نابغه متولد شود.

از سوی دیگر، بر اساس آنچه شانس ما بوده است، توانایی ها و فهم و شعور خاصی داریم که ابزار زندگی ماست و بر اساس آنها، باید تلاش کنیم تا به اهداف خود برسیم.

اما متاسفانه نتیجه تلاش های ما نیز بر اساس شانس و احتمال است. بر اساس یک احتمال خاص، ما ممکن است به نتیجه برسیم یا نرسیم. گاه با کمترین تلاش به نتیجه بزرگ می رسیم و گاه با بیشترین تلاش به هیچ چیزی نمی رسیم. نتیجه کاملا احتمالی و شانسی است.

کوتاه سخن اینکه ما انسان ها، در حال تکاپو و تلاش بین دو مقطع احتمالی و شانسی در زندگی هستیم؛ به همان معنایی که گفتم.

این کلیت آن چیزی است که در زندگی می بینم. اینکه بگوییم ما آرزوهای خود را از زندگی بخواهیم و روزی بنا به قانون طبیعت به آن می رسیم، یک سخن آرزو اندیشانه بیش نیست که این روزها بسیار تبلیغ می شود.

اگر اینگونه بود، تا بحال همه انسان ها به آرزوهای خود رسیده بودند چون هیچ کس به اندازه کودکان، به آرزوهای خود باور ندارند و چنان می اندیشند که مطمئن هستند در آینده به آن می رسند درحالیکه وضع و روز انسان ها را می بینم! اینهمه کودکان جنگ، در دل همین آرزوهای دور و دراز خود بودند که ناگهان آواره کوه و بیابان شدند و دنیا هم به آرزوهای قلبی آنها خندید و بر وفق خواسته های آنها نچرخید!

خلاص

در آستانه 36سالگي!...

ما را در سایت در آستانه 36سالگي! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:54

صفحه بندی