بیست و هشت اردیبهشت، روز بزرگداشت
خیام است که بهانه ای شد برای مروری بر ابتدا تا نیمه های دیوان رباعیاتش. آخرین بار شاید ده سال پیش بود که آنرا ورق زده بودم. این بار، چند موضوع، برایم جلب توجه کرد که در نهایت اختصار مطرح می کنم:
اول، تفاوت نگاه او با مولوی بود. هم در خصوص مرگ و هم در خصوص رویکردشان به دنیا.
مولوی معتقد است که ما طعم این جهان را چشیدیم و چیزی بیش از این نیست؛ حال برویم ببینیم آن جهان چگونه است. دریغ کردن دنیا از خود و خانواده اش، صدای فرزندش را هم در آورد و گفت "من دنیا را از شما دریغ نمیکنم، شما را از دنیا دریغ میکنم". اما خیام، دقیقا بر عکس است. معتقد است که خیلی زود از دنیا بهره خود را ببرید چون در چشم برهم زدنی، عمر به سر می رسد.
علی بن ابیطالب هم اگرچه همواره هشدار میدهد که تا مرگ فرا نرسیده، توشه برگیرید، ولی منظور او، توشه برای قیامت است. خیام اما مقصودش برگرفتن خوشی های همین زندگی است. معتقد است تا وقت تمام نشده، سهم خود را از خوشی ها و لذت های جهان برگیرید. حیف است خود را با طمع و حرص و غم و غصه و امور منفی مشغول کنید و خوشی ها و خوبی ها را تجربه نکنید.
مولوی شاد آن جهانی است و خیام، شاد این جهانی.
می در کف و زلف دلبری گیر که زود
هم بگذرد و نماند این روزی چند
نکته دوم، تاکید مستمر خیام روی "در خاک رفتن" ماست. خیلی روی این مفهوم تاکید دارد. من اطمینان ندارم ولی برداشت شخصی من این است که او نگاه توام با خوف نسبت به دفن شدن آدمی داشته و به همین دلیل، بعنوان یک واکنش دفاعی و تسکین دهنده، شادخوار بودن را مثل پتکی بر سر این مفهوم خوفناک می کوبد.
یعنی تعمدا میخواهد انتقام آن صحنه خوفناک را با شادکامی این جهانی بگیرد. بر خلاف مولوی که با مرگ حال می کرد، خیام مرگ را شبیخون می دانست. یک حمله غافلگیر کننده، یک تعقیب و گریز اجل با عمر، فرو آمدن خانه بر سر ما. اینها همه تعابیر او درباره مرگ است.
بنابراین توصیه می کند که با چنین سرانجامی، "بربای نصیب خویش کِت بربایند". نکته سوم، تاکید او بر دست نیافتنی بودن حقیقت است. نصیب ما در این جهان، دست یافتن به حقیقت نیست. فقط ما به درکی متناسب با فهم خود میرسیم و هیچگاه حقیقت زندگی را نخواهیم فهمید و معتقد است که همه عقلا، هر یک "گفتند فسانه ای و در خاک شدند".
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زان روی که هست، کس نمیداند گفت
سه نکته عرض شد و نکته چهارم که در این ابیات به چشم خورد، نسبت اندیشه خیام با شرع است. تا آنجا که من متوجه شدم، اگر نگوییم او به شریعت بی اعتناست، ولی دستکم می توان گفت که مراعات آنرا نمی کند. شراب خوردن، ساختن بهشت بر روی همین زمین با می و انگبین و حوری زمینی، ناباوری به بهشت و جهنم، ناباوری به قیامت، در بسیاری از ابیات او به چشم می خورد. آنهم به صراحت!
برخی البته ممکن است کاسه داغ تر از آش شوند و تلاش کنند حرف توی دهان خیام بگذارند و بگویند همه این تعابیر، سمبلیک است. ولی بعید می دانم تلاش و فضولی آنها قرین توفیق باشد. بالاخره هر کسی را در گور خودش می گذراند!
تقریبا همه مواردی که در این ابیات دیدم، سخن از شراب واقعی است نه سمبلیک. تعبیر کردن آنها به صورت سمبلیک، به نظر می رسد که بیت را بی معنا می کند.
همچنین در خصوص بهشت و جهنم، دنیای نقد را به بهشت و جهنم نسیه نمی دهد. معتقد است وقتی کسی از آنجا نیامده که به ما بگوید هست یا نیست، چرا به امید یک چیزی که شاهد دنیوی بر آن نداریم، اینجا را از دست بدهیم و لذت اینجا را نبریم؟! حتی می گوید اگر در فصل بهار، "بتی حور سرشت"، یک ساغر می به من دهد، به من بگو "سگ"، اگر اسم بهشت بیاورم.
علی ابن ابیطالب، گفته است اگرچه کسی از بهشت و جهنم نیامده و همه این حرفها، صرفا ادعای ادیان است، ولی ما هم ریسک نمی کنیم؛ اگر واقعا بهشت و جهنمی بود، آنگاه ضرر نکرده ایم و اگر نبود هم که هیچی! اما خیام نمی گوید که اگر بهشت و جهنم نبود، هیچی! او می گوید بخاطر چیزی که دلیلی برایش نداریم، چرا باید خود را از این خوشی منع کنیم؟! معلوم است که این باور، در مقابل اندیشه جاری مذهبی قرار دارد و گناهش هم گردن خودش!
نکته پنجم، نگاه وجود شناختی خیام به زندگی انسان است. یک رباعی در این خصوص هست که مشخصا دیدگاه او را بیان می کند. در آنجا می گوید که اگر بخواهیم توصیف و مثالی از آمدن و رفتن انسان ها در این عالم بیان کنیم، مثل این است که یک مگسی آمد و رفت. در همین حد. مثل یک قطره ای که افتاد توی آب. مثل یک ذره خاک که روی زمین افتاد و با زمین یکی شد.
ما شان و اعتباری بیشتر از این در عالم نداریم. همانطور که یک مگس آمد و رفت، ما هم دقیقا مثل همان هستیم؛ فقط زبان مان دراز است و عقل مان پاره سنگ بر می دارد و فکر می کنیم تافته جدابافته هستیم و همه این هستی برای ما آفریده شده و توهم بزرگی و خاص بودن در این عالم را داریم.
یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
اما نکته پایانی اینکه از نگاه خیام، فردی که سه چیز در دنیا دارد، آدم خوشبختی است که باید قدر آن را بنداند و تا می تواند شادمان زندگی کند: گرسنه نماند، آواره خیابان ها نشود، آقای خودش باشد و نوکر و ارباب دیگران نباشد.
در دهر هر آن که نیم نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
خوش جهان و شاد باشید.
در آستانه 36سالگي!...
ما را در سایت در آستانه 36سالگي! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1397 ساعت: 19:31